افرا

موبایل ساده به دست گرفتن حس خوب زمانهایی را برایت تداعی میکند اگر نه تکرار! حس خوبِ آن وقتهایی که مجازستان محدود بود به مکانی ثابت، که توی خیایان و دانشگاه و کوچه و بازار نمیشد به آن دسترسی داشت، وقتهایی که توی آشپزخانه باید ماهی را برمیگرداندی که آنطرفش سرخ شود و بعد بپری توی اتاق که ببینی جواب پیامت را چه نوشته... حس آن وقتهایی که چتهای جذابی درمی‌گرفت بین تو و دوستانی.. حس خوب آن‌وقتهایی که حرفهایت برای کسی، گاهی بیش از آن چیزی بود که گفته شده بود... میشد کلمه، میشد جمله که به خاطری سپرده شود، که خاطرش عزیز شود! دانستن اینکه یا دیگر گوشی آنچنان نشنودت یا حرفهای تو چنان آنوقتها نباشد چیزی را عوض نمیکند وقتی بهرحال میدانی حرفهای تو ذوق و اشتیاق یا محبت و قدری را سبب نمی‌شود! تو صرفا گوینده حرفهای بی سروته مبهمت هستی که حالا به واسطه این سهل‌ا‌‌لوصول شدن فضای مجازی دیگر آن وقفه‌های کوتاه بین روز و آن انتظارها را هم حذف کرده بود. گوشی ساده داشتن شبیه آن وقتها میکند روزهایت را اگرچه خیلی چیزها مثل آنوقتها نباشد...

دلم دیدن یک فیلم طنز در سینما میخواهد، فیلم طنز خوب حالا روی پرده هست، اما همراه نه! هرچه این لیست را بالا و پایین میکنم هیچ کس را نمی یابم که درب خانه اش را بزنم بگویم رفیق پایه سینما و ساعتی خنده مشترک هستی؟ سینمای تنهایی زیاد رفته ام اما فیلم فقط گریه اش تنها میچسبد نه خنده اش! باید کسی در کنارت برای خندیدن باشد... و گاهی نمیخواهی خنده ات حیف شود، غنیمت است. مهم است که چه کسی شانه به شانه‌ات روبروی آن پرده بنشیند... 

جاهایی را، موقعیتهایی را، نمیشود هدر داد! نباید هدر داد... مثل دیدن یک فیلم خوب! مثل آن رستوران ترکمنی توی کوهسنگی و وکیل‌آباد که نشانش کرده ام، مثل برآوردن یک آرزوی ساده اما بزرگ، مثل ...... خیلی چیزها را نباید هدر داد. بعضی حال خوب‌ها را باید با کسی داشت که روشنت بدارد...


پ.ن: کوریون نوشته بود: چه چیز در دنیا، غم انگیزتر از آن است که دوست داشتن کسی، صرفا به یک احترام ساده بدل شده باشد؟....

۱ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۱
افرا

کوتون تخفیف پنجاه درصدی زده، خیلی از فروشگاههای دیگر هم. خب بد نیست وقتی بخواهی شلوار چهل تومانی بگیری از یک مارک درست و حسابی خرید کنی! ولی چرا این شلوارها انقدر تنگ شده اند واقعا؟! باز حکایت تحمیل سلیقه است که در بازار ما همیشه موجبات بی عدالتی را  فراهم آورده. یعنی میگویند دو انتخاب بیشتر نداری! یا دمپا بپوش که کف زمین را جارو کند یا تنگ بپوش که به زور مچ پایت را بپوشاند! بنابراین از خرید کردن از کوتون منصرف شده و با بی حوصلگی از پرسه زدن در بازار راه بازگشت را پیش میگیریم! و در راه به آن مانتوفروشی نزدیک دانشگاه فکر میکنیم که باید تا تمام نکرده بروی و مانتویی که شبیه مانتوی جوانی های مادرت هست را بخری تا کیف کند از اینکه خودش را در تیپ حالای دخترش ببیند! همان پیلی های ریز روی سینه، همان سادگی، همان رنگ روشن محبوبِ مادر، همان یقه‌ی ساده، همان آستین مچ‌دار... چندسال است که من تنها خرید می‌کنم؟! و چندسال است که از خرید کردن کیف نمی‌کنم و محدودش کرده‌ام به نیاز و بس... یعنی وقتی کفش چرمم بعد از سه سال دیگر چیزی ازش باقی نمانده تصمیم به جایگزینی می‌گیرم آن هم با کفشی به همان سادگی که برای هرجایی مناسب باشد و به هر شلواری هم بیاید! هنوز که هنوز است اگر بگذرم از جنت، با دیدن مغازه اول سر پاساژ  همان تی‌شرت زرد با عکس خرس را به یاد می‌آوردم که وقتی نه، ده سالم بود و برای خرید رفته بودیم و فروشنده پشت هم لباسها را از توی قفسه میچید روی پیشخوان و من دستم مانده بود آن زیر، روی همان لباس زرد و آخر هم از زیر خروارها لباس کشیدمش بیرون و رو به مادر گفتم همینو میخوام... لذتی داشت آن وقتها... مثلا هیچ وقت عاشق کفشم نبوده ام مثل چهارده سالگی‌ام و آن کفش چرم مشکی که زیر بندهایش نبوک آبی خوشرنگی داشت. یا مثلا کاپشن سبزی که یک روز عقیل آمد دنبالم و از مدرسه مرا برد و چهاردور شهر چرخاند از قسطنطنیه تا الماس شرق تا کاپشنی را انتخاب کنم و بعد برویم دنبال مادرم و خریدی از سر حوصله و با مهر تایید مادر انجام بدهیم! یا مثلا آن کیف پول زیپی صورتی کوچکی که رویش طرح مات چرخهای کوچکی داشت، و به زیپش هم یک خرس با بادکنکهایش آویزان بود و من چقدر که عاشق آن بودم و با پدر از چهارطبقه خریده بودیمش! یا آن روسری سوسنی خوشرنگی که با سیمین از یک دستفروش خریدیم و چقدر که به من می‌آمد... میدانی فکر میکردم به اینکه دیگر خریدهایم در ذهنم نمیماند، و از درجه لذت و اهمیت ساقط شده اند. صرفا و و صرفا از سر نیازند و دیگر خاطره ساز نیستند. طبیعتاً لذتی هم در پی ندارند.

بازار هم البته خوب سوت و کور است... هی حراجی می‌زنند و هی ملت انگار دیگر تقویم برایشان مهم نیست... واقعا هم گذشته آن دورانی که ذوق می‌آورد بوی بهار... ذوق می‌آورد ماهِ اسفند... امروز مرا هم چیزی سرِ ذوق آورد... شنیدن دوباره صدای پرنده ها از پشت پنجره... و بدرقه پدر تا بیرون حیاط بدون اینکه نیاز باشد لباس گرمی بپوشم... هوا به همین منوال اگر ادامه پیدا کند قرار است با پدر سروسامانی به باغ بدهیم... آن جایی که گاهی آتش میکنیم برای اسپند یا برای کباب کردن جگر! (ما خانواده کباب کوبیده درست کن نیستیم!!!)  با حصیر و چوب طرح من را اجرا کنیم....


پ.ن: دندانی که درد می‌کند را باید برد کشید!!! فردا می‌روم.... 
پ.ن: رضایت را برایم فقط همین در پی می‌‌آورد: سرشلوغی! دو ویراستاری و صفحه‌آرایی کتاب را یک هفته ای تحویل بدهی، یکی را تا آخر ماه و بعد تحویل سه کتاب دیگر را بگیری، یک یادداشت برای یک مجله تا یک روز دیگر آماده کنی، قرار بگذاری برای تحویل دست‌نویس‌ها برای تایپ و ... شغل آدم همینطوری شکل پیدا می‌کند و وجودش را براید قطعی میکند... 
۲ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۵۷
افرا

نه به خاطر خودش که به خاطر یکی از سخنرانها که تعریفش را از دوستی شنیده بودم رفتم به جلسه رونمایی کتاب. کتاب را تا اواخر جلسه نخریدم... حسی به آن نداشتم. همین که دل به وسوسه دادم و رفتم کتاب را گرفتم، نویسنده گفت هرجای کتابی که خواننده  از آن خیلی لذت ببرد، آنجا همانجایی است که نویسنده عذاب زیادی را متحمل شده، و وقتی کتاب خوبی منتشر میشود نتیجه زجر نویسنده پای کلمه به کلمه آن است. و من هروقت که آسوده مینویسم میدانم خوب ننوشته ام... بعد خیلی که از این جمله گذشت گفت من سرِ نوشتن این کتاب خیلی راحت بودم.... این را که گفت فهمیدم پشیمان میشوم از خریدنش. در راه هم که یکی از داستانهایش را خواندم بر نظرم مطمئن شدم... و خب شاید برای کتابخانه ام کتابهایی هم لازم باشند برای نخواندن!

غیر از این سبک و محتوای سخن نویسنده نیز گاهی آن چیزی نیست که مخاطب انتظار دارد. خودش هم البته یک جایی گفت که هرآنچه میتواند بگوید در فلان کتابش است، بیش از آن حرفی ندارد و .... واقعا هم همین است. هروقت دوستی از اینکه اگر فرصت دیدن و بودن و شنیدن فلان نویسنده محبوبِ من وجود داشت چقدر خوب بود و چه‌ها میشد، جوابم فقط همین است که هرآنچه از او میتوانسته و میتوانم دریافت کنم در قلمش هست و بس، خارج از ورق‌های کتاب چه میتوانم از او بشنوم که برای حالم خوب باشد؟ هیچوقت دیدن نویسنده ها، بازیگران، خواننده ها و آدمهایی از این دست اشتیاقم را برنیاورده و نمی آورد و جذابیت خاصی هم ندارد! حتی همانکه ارادتم به او بر خیلی‌ها آشکار است. 

فیلم نوشت: فیلم لالالند را دوست داشتم. حکایت رویاست و پی رویاها رفتن و این را به شکلی فانتزی بیان کرده که میتواند برای مخاطب جالب و دیدنی باشد. موسیقی های زیبایی هم آن لابلا بود که میود دوستشان داشت و باز هم شنیدشان! مثل این که در دقیقه 57 فیلم زیباترین صحنه اش را برای من رقم زد و به یادم آورد آرزوی دلچسب خیالی ام را: تجربه‌‌ی بی‌وزنی...

۱ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۹
افرا


حکایت نگرانی، دلشوره، شک، بی اعتنایی، بی‌پردگی...

زنی که به خاطره تجربه ناکامی در حاملگی پیشین، حالا در آستانه هفت‌ماهگی دچار دلهره و تشویش و بی‌قراری است و از طرفی بی توجهی همسرش که گاهی شکّ را نیز در او برمی‌انگیزد بر ناآرامی‌های زن می‌افزاید... پیرامون قصه‌ی این زن و مرد حکایت بی‌بندوباری‌هایی‌ست که با اینکه این دو نفر از آن مصون هستند اما ضربه‌های آن را متحمل می‌شوند. انتهای تلخ فیلم و تأسف و پشیمانی در فقدان "ناگهان چه زود دیر می‌شود" را تداعی می‌کند که چطور آدمها بهای سهل‌انگاری‌های خود را می‌پردازند، نمی‌گویند آنچه را باید، نمی‌شنوند آنچه را باید، نمی‌بینند آنچه را باید... چه فایده از چسباندن مجسمه وقتی او نیست، چه فایده از آراسته در آغوش گرفتن فرزند وقتی که او نیست، چه فایده از نامه‌ها، از لتنگی، از دل‌گویه وقتی که او نیست...


درک یا داشتن احساس مشترک با فیلم و شخصیت‌هایش نیاز به تجربه مشابه دارد. یادم هست دوستی از "پریدن از ارتفاع کم" انتقاد می‌کرد و فیلمنامه را ضعیف می‌شمرد. قصه از دست دادن فرزندی که هنوز در آغوش نگرفتی‌اش که در این دو فیلم، موضوع اصلی و یا خرده روایتی به موازات موضوعات دیگر مطرح شده است مسئله‌ای است که تا تجربه نشود قابل درک نیست. فیلم اگرچه شاهکار نبود اما می‌توانست مرور باشد برای کسی که سوگ انتظار را تجربه کرده است...

با دیدن رعنا و دلهره‌اش در هفت‌ماهگی یاد همین انتظار پر از نگرانی چند ماه گذشته‌مان در ذهنم مرور می‌شد که تا به سر نرسید و فرشته کوچکمان را در آغوش نگرفتیم نمی‌توانستم دل و جانم را به اشتیاق یک انتظار شیرین آغشته کنم... می‌گفتند این دلهره  ناشی از شکل‌گیری یک طرح‌واره ناقص ذهنی است... می‌گفتم این نگرانی‌ها برمی‌گردد به خاطره تلخ روزهای ازدست دادن دوقلوها، به فریادها و اشک‌ها و تمام آن روزهای سوگ که دست از سر آدم برنمی‌دارند... نیازی به این همه تئوری روانی نیست... با نگرانی گاهی فقط می‌شود مدارا کرد که تا سر برسد و امکان اتفاق خوب به آدم ثابت شود...

 
پی نوشت: فیلم را به پیشنهاد و همراهی یک دوست دیدم، والا خودم آن را برای دیدن انتخاب نمیکردم، نه تبلیغات فیلم، نه بازیگرها و نه هیچ عاملی برایم جذابیت ایجاد نمیکرد که برای دیدنش قدم بردارم. اما حالا از دیدنش پشیمان نیستم، هرچند که نمره چندان بالایی نمیتواند بگیرد.

۱ نظر ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۳۴
افرا

به هر شهری که میروند، پی جاهای مشهورش میگردند و به اصطلاح جاذبه های گردشی اش را جستجو میکنند که بروند و ببینند و نادیده از دنیا نروند... کمتر کسی پی ناشناخته هاست! کمتر کسی میرود کوچه پس کوچه های شهری را گز کند، برود از یک حجره کوچک، یک بقالی قدیمی وسط یک خیابان خلوت خرید کند، بی هدف سوار اتوبوس و مترو شود و جایی ناشناس پیاده شود و پرسه بزند ناشناخته ها را! ناشناخته ها عزیزتر میشوند وقتی کسی پی کشفشان باشد، بودنشان به چشم کسی بیاید...
چه مهم که تو به کدام‌ها شهرت داری؟! من ناشناخته های تو را پرسه زدم... و عزیز می‌دارم همه‌ی آنچه را که تنها خودم دیدم و بس! 
۳ نظر ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۹
افرا
یک دانشجوی دانشگاه آزادی از ترم اول ارشدش بلند میود می‌رود دانشگاه فردوسی و در راهروی گروه علوم سیاسی در اتاق تک تک اساتید را میزند و بدون اینکه بشناسدشان مینشیند روبرویشان و از دغدغه ها و خط فکری اش میگوید و مشورت میگیرد... از در اتاق‌هایی که بیرون می‌آید دلش میخواهد بهانه هایی داشته باشد تا باز برگردد و بنشیند و بشنود... این اتفاق حالا انگار واقعا رخ داده و تعامل جدی با یکی از آن بهترین ها و محبوبترینهایم شکل گرفته...
از آن استاد خوب‌هایی‌ست که اگرچه هیچ وقت سر کلاسش ننشسته‌ام اما به‌واقع با دیدنش هم شاگردی‌اش را میکنم و از اینکه بهانه‌ای موجب نشستن پای حرفهایش شود لذت می‌برم. و حالا چه از این بهتر می‌تواند باشد که به من اعتماد کرده و حدود دویست مقاله‌اش را برای ویراستاری و صفحه‌آرایی جهت تبدیل به چهار کتاب به من سپرده که قرارداد نشر آنها هم قرار است با بهترینهای تهران بسته شود. جز آن، صفحه‌آرایی کتاب همایش بین‌المللی دانشگاه فردوسی را هم... اعتماد گاهی بهترین هدیه‌ای میتواند باشد که یک نفر به آدم می‌دهد و این اعتماد گاهی حتی ممکن است به آدم جهت بدهد. 
در تمام این سالهایی که تایپ و ویرایش و صفحه آرایی انجام داده‌ام از هیچ کدام به اندازه این پیشنهاد خوشحال نشده‌ام. و این می‌تواند آغاز عزم جدی برای حرفه‌ای‌تر شدن در این کار باشد...

پی نوشت: اینکه گاهی بدون اینکه در کاری تبحر کافی را داشته باشی آن را بپذیری در کسب مهارت واقعا نتیجه بخش است... وقتی کاری فراتر از آنچه به آن مشغولم اما در همان حوزه به من پیشنهاد میشود آن را میپذیرم تا جبر حاصل از آن مجبورم کند به آموختن و دقت و جدیت به خرج دادن... 
پی نوشت 2: طراحی جلد هم مهارت خوبی است!
پی نوشت 3: فیلم Genius-2016 در مورد یک ویراستار و یک نویسنده است و فیلمی بس زیباست. دیشب خواب نگذاشت تا نیم ساعت آخرش را ببینم... تمام که شد در موردش می‌نویسم...
پی نوشت 4: فیلم هفت ماهگی را با یک دوست خوب در سینما دیدم... برای آن هم باید بنویسم... اگر این دزدی کابل تلفنها و تاخیر در وصل شدن تلفن و متعاقبا اینترنت انگیزه ای باقی میگذاشت زودتر از این برایش نوشته بودم...


۲ نظر ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۶
افرا

مسئول شعبه جانباز بانک برای صدور مجدد کارت نبود و تنها شعبه نزدیکی که صدور آنی کارت رو انجام میداد شعبه سجاد بود؛ بنابراین پیاده راه افتادم به سمت چهارراه خیام و بعد سجاد، و فکرشو هم نمیکردم پیاده روی عریض یخ زده پیش رو، منو ببره هوا و بندازه زمین! اما ناجوانمردانه این کارو کرد... و تا همین الان دارم دردشو میکشم و خونمردگی کف دستمو نگاه میکنم! با سرماخوردگی مزخرف این دوسه روز که علامتی جز سرفه های خشک اعصاب خوردکن نداره اوضاع جسمی شده قوزبالاقوز!!!
این زمین‌خوردن از پیاده روهایی که همیشه ازش با عشق یاد کردم و معطلی بانک و نرسیدن به سیانس سینما فقط میتونست با همون یکی دوساعت گذرون وقت توی کتابفروشی جبران بشه! کاری که همیشه دوست دارم، حتی وقتی قصد یا پول خرید کتابی رو هم ندارم! اونم توی کتابفروشی کهنه فروش محبوبم و فروشنده های خوب و دوست‌داشتنیش و مشتریهای همیشه جالبش که پاتوق خوبیه برای گردش تنهای من... که اغلب پرسه زدنهام در خیابونها به اونجا ختم میشه و با یه توقف طولانی روزمو قابل قبول و دوست داشتنی میکنه...
و امروز هم یکی از اون روزا بود... وقتی دوجلد دیوان شهریار رو به اون تمیزی و با اون جلد خوبش پیدا کردم کلی خوشحال شدم و از خریدن هر هدیه دیگه ای برای عزیز تازه از راه رسیده‌مون صرف نظر کردم ... اون خرید خوب رو با هدیه دادن یه کاست از مجموعه نوارهای کاست و ویدیویی که تازه به دستشون رسیده بود و تو قفسه چیده بودن و اشتیاق من نسبت به نوار کاست ها رو دیده بود کامل کرد... یه نوار از بنان عزیز که همینکه از راه رسیدم رادیو ضبط سونی کوچیکمون رو از پایین میز تلویزیون بیرون کشیدم و با لذت نوای زیبای آواز بنان شروع کردم به انجام کارهام...

توی راه به چیزی فکر میکردم... به اینکه تداوم آشناییه که باعث شناخت میشه و نه توضیح و معرفی فشرده یک آدم در یک وعده... من هیچ وقت از دوستانی که دارم و باهاشون احساس صمیمیت هم میکنم درمورد زندگی شخصیشون چیزی نمیپرسم... این مسائل چیزهایی بودن که مرور و به میزان نزدیکی و جنس رابطه آدمها و همینطور شخصیتشون مطرح میشه... اونم در خلال صحبتهای بی ربط به شرح بیوگرافی... و این جنس پی بردن به خلقیات، تجربیات، زندگی خصوصی و... همیشه برام جذاب تر بوده... مث یه پازل که خودش برات تکمیل بشه. بدون اینکه تو دنبال قطعه هاش باشی و بدون اینکه قطعه های وجود یه آدمو زیرورو کنی و احیانا موجب رنجشش بشی.... این چیزی بود که در طول حضورم تو کتابفروشی در ذهنم پی ریزی شد وقتی اون آقا از دوست فروشنده م سوالای زیادی پرسید و اونقدر تو جزئیات سوالها مکث میکرد و کنکاش میکرد که منِ شنونده هم آزرده میشدم چه برسه به خود اونی که داشت از رها شدنش توسط مادرش در کودکی و از زندگی مشترک این روزهاش که نزدیک بن بسته... نمیخوام در مورد تمام اون گفتگویی که مدت طولانی در جریان بود بگم. فقط اینکه به زندگی خصوصی هم احترام بذاریم، همدیگه رو قضاوت نکنیم، و برای خوب بودن تلاش کنیم.... اولین قدم مهربونیه... مثل اون آدمایی که از کنار منِ افتاده برزمین گذشتند و اثری از خنده و تمسخر بر چهره شون نبود جز همراهی یک پیرمرد دوست داشتنی و مثل دوستهای فروشنده من که همیشه برام قابل احترامند...


۲ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۷
افرا

هووووم... راس می‌گفت. "نبین «چی» میگه! ببین «کی» می‌گه" گاهی بعضی مثلها رو باید وارونه بخونی...

شاید اونجایی که از حرفی رنجیدی، تنها جاییه که باید میدیدی کی میگه؛ نه اینکه چی میگه... همونی که اونقد دوسِت داره، همونی که اونقد دوسِش داری... همونی که نفسش برات رفته، همونی که برای غصه‌ت اشک ریخته، حتی اگه اون اشکها رو ندیدی، همونی که می‌خواسته دنیاش نباشه اگه یه لحظه دردتو ببینه... همونی که مزه‌های دلخواهتو چشیده، کتابای عزیزتو خونده، موسیقی‌های دلخواهتو شنیده، فیلمهای مورد پسندتو دیده، چیزایی که دوس داشتی رو امتحان کرده... همه رو واسه خاطر اینکه زندگی کرده باشدت! همه رو واسه خاطر اینکه نفس کشیده باشدت! همه رو واسه خاطر اینکه تو بودنو چشیده باشه! همه دوس داشته هاشو برات گفته باشه که تو هم اگه خواستی ذره ای زندگی کرده باشیش! نفس کشیده باشیش! چشیده باشیش...

یه همچین آدمی که بودنت براش عادی نبوده و لحظه های آغشته به تو رو آلبوم کرده تو اون قسمت حذف نشدنی یادش؛ اگه چیزی هم گفته که به مذاقت خوش نیومده، خرده نگیر... ببین کی میگه! اونی که غمت دنیا رو میتونه رو سرش آوار کنه، اگه عامل این غم خودش باشه ببین چی میشه....


۲ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۳
افرا
مشاوره و روان‌درمانی این نقیصه را کامل نمی‌کند! شاید فرم تکه‌های چند پازل شبیه هم باشند و تکه‌ها در هر پازلی جا بخورند! اما اگر تصویر همان تصویر نباشد! مثل یک وصله وسط طرح کلی آن پازل تو ذوق می‌زند! طرح‌واره ناقص ذهنی هم با روان‌درمانی شبیه یک پینه دوزی روحی می‌شود! وقتی یک خاطره که زخم عمیقی به جانت زده همراهت باشد و روزگارت را شبیه انتظار حادثه های مکرر کند؛ تنها راه رفع آن یک اتفاق خوب وسط سیل رنج‌های کوچک و بزرگ است...
گاهی فقط یک اتفاق می‌تواند آن پازل ناقص را کامل کند و امکان وقوع لحظه‌های دلنشین را دوباره در دل یادآوری کند... یک اتفاق هرچند ساده! دل آدم گاهی نیازمند یک دلخوشی است، دلخوشی میتواند صدای یک زندگی تازه باشد، یک مسافر از راه رسیده، یک نفسِ نو... 

۱ نظر ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۰
افرا

آدم باید بلد باشد با خودش حرف بزند... خودش را قانع کند... خودش را نجات دهد... یک وقتهایی فقط خودِ آدم است که میفهمد دچار شده! دچار هر حسی! یک عشق نابه هنگام و نادرست! یک حسادت مرموز! یک خشم بیش از حد! یک کینه طولانی! یک انکار بی دلیل! یک فرار بی نتیجه! یک تحمیل بی منطق! یک دلسوزی نابه جا! 

اینها را آدم باید خودش پیش از آنکه ریشه بدواند در رگ و پی جانش قطع کند... ببخشد، بپذیرد، آزاد بگذارد، رها کند، آرام بگیرد، دوست بدارد، خوشحالِ حال خوب دیگری باشد ...

تنها کسی که میتواند دل آدم را از ناخالصی ها پاک کند خودش است، خودش وقتی که بتواند همه سنگها را وابکند، خودش وقتی که بفهمد تکانی لازم است...

آبی به صورتت بپاش... ایمان بیاور به امکانِ اتفاق خوب... که تا نفس هست دیر نیست...

۳ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۵۱
افرا

راست می‌گفت، البته فقط آرزو کرد که با گرفتن بالاترین نمره خستگیم در بره! خب از اولش اینکه با یک استاد سختگیر واحد پایان نامه رو بردارم، موضوعی رو انتخاب کنم که پیشینه‌ای نداره و بین راه بارها و بارها مونده باشم تو اینکه خب حالا اینو چطور باید تحلیل کنم، این چیزی که دارم می‌نویسم سزاوار چسبوندن تنگ یک پایان نامه رو داره؟ چه برسه به اینکه تصمیم خودم و تشویق استادم در مورد تبدیلش به کتاب قرار باشه اجرایی بشه!

حالا که همه‌شو نوشتم و منتظر اصلاحات استادم و به احتمال قوی تا قبل عید دفاع میکنم، چسبیدم به درآوردن چندتا مقاله خوب از دل همه اونچه تو این یک سال و اندی خوندم و خوندم و خوندم... پایان نامه من بیشتر از اینکه برام بعد نوشتن داشته باشه، خوندن داشت، و خوشحالم از اینکه لااقل روندش لذت بخش بود، هرچند کش اومد اما این زمان بردن فرسایشی نبود مگر به خاطر نگاه و انتظار و سوال اطرافیان... 
مریم که امروز برای مشورتی بهم زنگ زده بود و بین حرفاش بارها کلیدواژه "منبع الهام" رو به کار میبرد، به همه چیزایی که میتونن منبع الهام باشن و بوده‌ن هم تابه حال فکر کردم حتی به اون روزی که کتاب فرشته رو ورق میزدم و اون نوشته خودکاری صفحه اولش نظرمو جلب کرد وقتی توش لیست کارهایی رو نوشته بود که حالا بعد گذشت چند سال بخش زیادیش انجام شده بود. اون یه الهام بود که حتی روحیه مادیات گریز خودم رو کمی کنار بگذرام و زوم کنم روی هدفهایی که گاهی نادیده شون گرفتم، در حالی که میتونستن به وجود آورنده بهترین انتخاب ها باشن.
گاهی یه دستخط ساده و شاید حتی تکراری، تو یه زمان خاص میشه منبع الهام یه آدم...

فرشته پیامی داد به من که نفهمیدم از دل کدوم جمله یا نوشته یا فیلمی که بهش دادم در اومده، اما این حرفو در خودش داشت که من هدیه ای بهش دادم که دلیل بودنش رو بفهمه! دوستان خوب، بهترین اتفاق زندگی یه آدم میتونن باشن و من خوشحالم اگه کم اما چندتاشو دارم ... شاید پیش از این سختگیرتر از این حرفا بودم، اما حالا پرده هایی کنار میرن و اونایی که باید باشن میمونن و خودشونو بهت یادآوری میکنن، موندنشون و بودنشونو به هر نحوی بهت گوشزد میکنن...

حواسمان جمع هم باشد که ما کسانِ همیم...

۲ نظر ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۴۴
افرا

یادآوری فیس بوک جملاتی از  چندسال پیش در همین روز را برایم نشان داد... میخواهم تکرارشان کنم. تکرار کنم که غم سنگینی است بر دل آنچه این روزها دارد میگذرد...:

برای اشکهایی که ندیده ایم دعا کنیم ...

برای انتهای مبهم حادثه ها دعا کنیم ...

برای بیتابی های بی درمان دعا کنیم ...

برای دلهای نگران زمین خورده دعا کنیم ...

برای رفتنها دعا کنیم ...

برای نبش قبر روح های دفن شده دعا کنیم ...

برای غریبه ها دعا کنیم ....

برای تپیدنهای نابسامان دعا کنیم ....

برای ادبیات منحرف شده واژه ها دعا کنیم ...

برای لاعلاجی ها دعا کنیم ...

برای آفت زده ها دعا کنیم...


برای بیداری خدا دعا کنیم ....

برای تو روزی سرودم ... دوباره می سرایمش:

"بخیر بگذرانش این قائله را ای خدای عزیز ............."

۲ نظر ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۱۸
افرا

وقتی شرایطی پیش رویت قرار بگیرد که قرار باشد در بازه زمانی نامعلومی، تایم روزانه زیادی را به کاری مشغول باشی، و با بررسی ذهنیت طی دوسه ماه بتوانی حفره های مادی زندگی اقتصادی ات را پر کنی و از آنجا به بعد به چشم انداز کوتاه مدت و بلند مدت فکر کنی و کم کم تجربه کنی همه آنچه را که اطرافیان را هیچ وقت نخواستی به خاطرشان به دردسر بیاندازی...

شاید تناسب زیادی بین جزئیات وجود نداشته باشد، اما در شرایط انتخابهای محدود یکی را باید به ناچار برگزید تا شرایط را از حالت رکود بیرون آورد. 

رویای خیلی از جوانها یک کار روزمره و حقوق بگیری محدود نبوده و نیست، بهترین توصیف برای نسل ما همین است که "کسی که پی فتح خورشید بود، به یه چکه نور راضی شده" و من نمیخواهم راضی باشم، حتی اگر لازم باشد مدتی با همین چکه نور پیش رویم را ببینم... بی آرزویی مرگ است، بهتر است که کم کم تکانی به خود بدهی و برای خود آرزوهای دست یافتنی لیست کنی که به چنگ آوردنشان یک هدف شود و نه یک رویاپردازی صرف.

باید تکانی به خود داد...

۲ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۹
افرا

با لالایی پدربزرگ خوابم برد، با لالایی پدربزرگ بیدار شدم... پدربزرگی که هیچ وقت نداشته ام! بهانه اش شد پیدا کردن یک فایل قدیمی آوازخوانی از دایی حاجی که با شنیدنش مادر هوای صدای پدرش را کرد. رفتم و سی‌دی‌ای که رویش نوشته بود باباجلال را پیدا کردم و پخش کردم... و باز مادر همینطور دست زیر چانه غرق شد توی احساسش به پدرش و گذشته ای که همیشه عاشقانه یادش کرده....

همینطور با صدا کم کم چشمانم رفت روی هم و وقتی بیدار شدم هم او همچنان داشت برای نوه‌اش می‌خواند... خوبی فایل یک ساعته همین است، می‌شود با آن خوابید و بیدار شد...

آوازخوانی در میان کوردها عزت و احترام به دنبال می‌آورد. اینکه در مجالس و مهمانی‌ها بزرگترهای فامیل چه زن و چه مرد در کنار هم می‌نشستند و هر کس "کلامی" (قطعه آواز) میگفته و بدون هیچ ترتیب از پیش تعیین شده ای کسی از جایی کلام را میگرفته و ادامه میداده، یک سنت اصیل و مهم بوده و هنوز هم در خانه فرزندان آنها نوارهای کاست همان هم نشینی ها پیدا میشود.

دایی حاجی بزرگ فامیل که نه، بیشتر، بزرگ کلات، و حتی از بزرگان کوردهای منطقه بود... آن سالها که بساط مدال و تقدیر و اینها برچیده شد و خانه دایی حاجی محاصره شد، بابا جلال پیک میفرستد به همه روستاهای اطراف و دسته جمع میکند برای رسیدن به داد زن و بچه پسرعمه اش. خودش هم شمشیر شبیه خوانی اش را از روی دیوار برمیدارد پیش می افتد و مأموران منتظر بازگشت و دستگیری ذوالفقار را می شکافد و در را می‌گشاید... اصلی‌خان به شوق می آید: بالاخره آمدی جلال....

همیشه با خاطراتی که از گذشته برایم گفته اند کیف کرده ام... و همیشه به این فکر کرده ام که ما چه داریم برای نسل بعد از خود بگوییم؟ نسل بی خاطره ایم آیا؟ نسل خاطره های پوشالی و ارزان؟ ما از خود آوازی برای به ارث گذاشتن داریم؟ ما دیگر حتی زحمت لالایی گفتن برای فرزندانمان را هم نمیکشیم! وقتی قرار باشد نوزادها در گهواره های موزیکال و ویبره دار بزرگ شوند و در کرییر حمل شوند، و آغوش و لمس و نوایی در کار نباشد چه برای آینده می ماند؟!

وقتی کتابهای نسلهای پیشین را میخوانم و میبینم که داستان نویسانش وظیفه محور جامعه خود را با تمام زوایایش به تصویر میکشند و تو فقط داستان نیست که میخوانی، بلکه تاریخ است، جامعه شناسی است، سیاست است، اقتصاد است، فرهنگ است که می خوانی و می آموزی... و نسل خودمان را نگاه میکنم که با وجود شمار زیاد نویسندگانش اما چیز درخوری در چنته ندارند تا بشود به عنوان توشه ای به آنها نگریست برای به یادگار گذاشتن دوران!

۱ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۴
افرا

وقتی داشت از دره مهتاب حرف میزد که جایی ست حوالی طرقبه و من تابحال اسمش را نشنیده بودم و میگفت از برنامه شب پیمایی دره مهتاب وقتی قرص ماه کامل است، یاد دوستی افتادم و اینکه پرسه زدن در شبهای مهتاب آرزوی ثابتش بود! چیزی که رسیدن به آن سخت و دور از ذهن نیست! اما شرایط خانواده های سنتی و اجتماع آن را امکان ناپذیر می سازد. و به این فکر میکردم اگر هنوز مثل آن وقتها با عقیل کوه و دشت رفتنمان ادامه داشت، و هنوز پیوندی با آن دوست وجود داشت، و اگر دره مهتاب را میشناختم و اگر پیش از آن شبی که ماه بزرگترین و رویایی ترین تصویر خود را بر زمین تابانده بود همه اینها در ذهنم همزمان وجود داشتند، میشدم مجوز دوستم برای اجازه خانواده اش که وقتی با من و برادرم قرار باشد جایی برود مسئله ای وجود نداشت!

اما حالا هیچ کدام نیست... و من دوست داشتم قدم زدن زیر سایه مهتاب حسرت هیچ دختری نباشد! و من او را تصویر میکردم که در آن دره مهتابی از همه آدمها فاصله میگیرد و در دره تنهایی خود فرو میرود...


۱ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۶
افرا

با خودم حرف زدم، سعی کردم همه چیز را حل و فصل کنم. حلاجی کنم، تصمیم بگیرم، اراده کنم، خودم را ببخشم و بعد آرام بگیرم و بخوابم .....

آخرش اما کنار گذاشتم این ژست قوی و صبور و امیدوار را، هق زدم و در گوش خودم پچ پچ کردم: چقدر خسته م... چقدر تنهام... چرا هیچی درست پیش نمیره، خوب پیش نمیره ... و از انگشت اتهام آن منِ جدی گریختم که باز پیش میآمد تا خودم را مقصر همه چیز بداند. خمیردندان که میمالیدم روی مسواک سرم را بلند کردم و چشمهایم را دیدم که سرخِ سرخ بودند... گلویم گره خورده همین حالا هم...


پ.ن: وقتی پای یک آشنا یا شاید آشناهایی باز شود به جایی که گه گاه زمزمه های خلوتت را از شر آشناها به پناه غریبه ها میبردی، دیگر همان جا هم انگار از تو دریغ میشود.

وقتی جنس همکلامت عوض شود، جنس کلام تو هم عوض میشود و همان چندکلمه هم دیگر میماند تنگ دل خودت.

جهان تنگ و تنگ تر می‌شود وقتی زمان برای تو پیش نمیرود. وقتی .........

۱ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۷
افرا

دیروز روی برخی تصاویری که تلویزیون از خیابانهای جمعیت‌پوش تهران نشان می‌داد، موسیقی فیلم بادیگارد پخش می‌شد. و قسمتی از فیلم در ذهنم مرور شد، همانجا که در اتاق صحنه آن حادثه تروریستی بازسازی میشود و حیدر مجرم شناخته میشود که خوب ادای تکلیف نکرده و آنطور که باید خودش را فدای شخصیت نظام نکرده!

حیدر میگوید: "من اگر قرار باشه عزیزترین سرمایه‌مو، یعنی جونمو فدا کنم، باید وجودم دلیلشو قبول کنه... من بعد این همه سال محافظت از شخصیتهای مختلف، هم میدونم شخصیت کیه، هم میدونم نظام چیه؛ اما اوضاع خیلی فرق کرده!.... حیدر نه اولین نفره، نه آخریش؛ چشماتونو باز کنید...میترسم از اون روزی که این کشتی سوراخ بشه..."
و تردید حیدر رنگ خطری بود برای نظام...
و امروز آدمهایی که سیاهی لشکر جناحهای مختلفند چقدر با اطمینان برچسب آن جناح را حمل می‌کنند؟ تردید زنگ خطر است...
۱ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۱
افرا

پیش آمده فیلمی را ببینی، کتابی را بخوانی و حس کنی بخشی از زندگی آدمی انگار با الهام یا تأثیر از آن شکل گرفته و رقم خورده؟ مثلاً فکر کنی آدمی عاشق شخصیت آن داستان یا فیلم شده و در دنیای واقعی وقتی کسی را شبیه او یافته خواسته که این عشق را به مرحله عینیت برساند؟

من بعد از دیدن "زندگی دوگانه ورونیکا" این حس را درمورد مقطع احساسی دوستی داشتم! نمیدانم چرا ورونیک را شبیه آنی یافتم که در جانِ آن دوست نشسته بود... و نمیدانم چر این را تصادف ندانستم! من گمان کردم او تجلی ورنیک را در آن دختر دیده بود... 

پی نوشت: موسیقی این فیلم عالی ست... عالی ... آنچنان که هویت مجزایی برای خودش جدای از فیلم نزد مخاطب پیدا میکند...

۲ نظر ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۱۰
افرا

هر کتابی که  به رنج صاحب قلمش نگاشته شده در طول زمان بر زندگی بسیاری سایه می اندازد و تأثیر میگذارد... بیهوده نیست نوشتنها، بیهوده نیست ساختنها... و فیلم "ساعتها"1 چنین روایتی است از «خانم دلووی» ویرجینیا وولف که از دل رنجهای ذهنی نویسنده برآمده، جلو آمده و زیر نگاه زنی که احساس پوچی میکند ورق خورده و بر زندگی اش تأثیر گذاشته ... و جلوتر آمده و کلماتش بر زبان و رابطه احساسی و انسانی دو آدم جاری شده....

آسودگی کاذب! کلمه ای که بر زبان کلاریسا جاری شد برای بیان احساس خوشبختی ای که یک بار و یک لحظه بر وجودش نشست و دیگر پس از آن چیزی جز آسودگی کاذب نصیبش نشد: "اون صبح رو به یاد دارم.حس وقوع اتفاقی وجود داشت... با خودم فک میکردم این آغاز خوشبختیه. از همین جا آغاز میشه و مطمئنا بیشتر هم خواهد شد. .... هیچ وقت برام اتفاق نیفتاد! اون آغاز نبود. اون خوشبختی بود. فقط همون لحظه بود..." حسی که بسیاری ممکن است داشته باشند، یک لحظه: اوج خوشبختی ... و پس از آن به تحلیل رفتن هر آن حس عمیقی که میتوانست آدمی را بال و پر پرواز دهد...

و در آن لحظه پوچی ممکن است دو فکر یا تصمیم سراغ آدم بیاید... یکی اینکه فکر کنی "آیا تسلی بخش نیست که تصور کنی مرگ پایان همه چیزه؟ it is possible to die..." و دیگر اینکه برای دیگری زنده بمانی.. برای انکه کسی را خوشحال نگه داری...

میتوانی در سکوت خود خوشحال باشی، اما نمیتوانی با دوری از زندگی به آرامش برسی...

آنکه می‌میرد شاعر است! فرد رویاگرد... یکی باید بمیرد تا بقیه قدر زندگی را بدانند. این نوعی تضاد است

"دیدن زندگی رودررو... و شناختنش ببرای آنچه که هست و سرانجام شناختن ان. دوست داشتنش برای آنچه که هست و سپس دور ریختن آن..." در این جملات انتهایی ویرجینیا وولف همین نهفته است که تا آنچه که باید را از ندگی نشناخته‌ایم و درک نکرده‌ایم نباید دورش بریزیم...


بازی و البته گریم نیکول کیدمن در این فیلم عالیست، سکانس ایستگاه قطار بهترین نقش آفرینی اش در این فیلم بود برای من... مریل استریپ عالی است، مخصوصا سکانس دلهره اش در آشپزخانه... و جولین مور هم به زیبایی نقش زنی که باجود دارا بودن تمام معیارهای خوشبختی یک زن، باز با احساس عمیق و آزاردهنده پوچی لحظه هایش را میگذراند...

موسیقی فیلم بسیار و بسیار و بسیار شنیدنی است، و در خلق آغاز زیبای فیلم و همینطور پیش رفتن جریان فیلم جایگاه بارز و مخصوص به خودی داشت. 

این فیلم را باید دید.. و بارها و بارها مرورش کرد.


1- فیلم ساعتها محصول سال 2002 به کارگردانی استیون دالدری


۱ نظر ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۸
افرا

سنجاقهای مشکی را از لابلای موهایم در می آورم که به جای هرگونه کلیپس و کش و این چیزها وظیفه دارند موهایم را پشت سرم حلقه کنند تا این حجم مو عین قوز از زیر مقنعه دیده نشود!!! خسته ام! خستگی بی نتیجه خستگی را مضاعف میکند وقتی میبینی دستاوردی به بار نیاورده ای اما خمیده و زار شده ای!!! هیچ چیز نخواندم، هیچ چیز ننوشتم، به هیچ چیز فکر نکردم، و فقط برای پایان شبم برنامه دیدن یک فیلم ریختم و بعد تلاش کنم یک سره تا هفت بخوابم!!! 

و به خودم یادآوری کردم در این آخرین فصل 95 قرار داشتم به چه چیزهایی سامان بدهم و به خودم تلنگر زدم که بعد این استراحت و فراغت چندساعته به پا خیزم!!!!!! 


۳ نظر ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۲
افرا