افرا

سنگ فرش باغ خیسِ خیسه...یه جاهایی اگه برفیه، اینجاها این روزا همه‌ش بارونیه... نه بارونِ شرشر، بارونِ نم‌نم که هوا رو مدام خیس نگه داره مث خاطری که از یادی خیس خیسه... مدام و مدام... مثل خاطرِ من که تا همیشه بارونیته!  شال سفید بزرگ مامانو، همونی که چندوقت پیش بی هوا بهش گفتم میشه بدیش برا من؟ و از صندوق قدیمیش درش آورد و سخاوتمندانه بخش دیگه ای از جوونیشو داد بهم... امروز برش داشتم، انداخمتش رو شونه‌م ... اصلن گرفته بودمش برا همین روزا، برای یه روز خنک بهاری که بشه گرمی شونه هام، که گلای سرخ قشنگش روی تنم، زیر بارون بشکفن و رنگ بهاریشونو به رخ باغ در حال بیداری بکشن، که باغ زودتر و زودتر بیدار شه... ریشه‌های شالو دور انگشتام میپیچم و قدم میذارم توی راه باغ... بابا داره میم‌ها رو سروسامون میده... خاک باغ جا به جا جوونه زده، ده پونزده تا از درختا هم شکوفه زدن، هوا خنکه، آسمون قشنگه، بلبلا امروز پشت پنجره کولاک کرده بودن، تا همین حالا یک نفس دارن نغمه میزنن... نمیدونی چه صدایی ازشون پیچیده توی باغ... چندوقت دیگه اینجا غرق گل میشه، عطر گلای یاس و محمدی میپیچه همه جا، میشه یه تیکه از بهشت اگه رمقی باشه برای به جان کشیدن قشنگیاش... رمق تویی! اگه باشی... 

۱ نظر ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۴
افرا

می شد این روزها مال خودت باشد، برای کتاب، برای فیلم، برای پرسه زدن در نادیده‌های شهرت، برای موسیقی، برای نوشتن، برای فکر کردن، برای تنهایی... میشد این مکث چندروزه وسط زمان پرشتاب بشود یک حیاط خلوت زمانی برایت که خودت را صفایی بدهی؛ اگر نمی افتادی وسط آمدوشدهایی که در نود درصد حالات از روی یک اجبار نانوشته اند و نه علاقه و میل قلبی. اگر تا یک ورق از کتاب را میزدی، یکی در خانه را به صدا در نمی آورد، یک تصمیم جمعی تو را با خود نمیکشاند به مقصدهای دل‌نخواه! اگر این رسم و رسوم دست و پاگیر کمی به حال خود رهایت میکردند؛ آن وقت میشد دو هفته خلأ زمان را تبدیل کنی به پربارترین ثانیه های زمانت! نه که فقط لحظه شماری کنی به تمام شدن این اتلاف عمر! 

این کتاب جلو نمیرود! فیلم نوح آرنوفسکی همینجور مانده گوشه دلم که ببینم و باقی فیلمهای مانده در آرشیو... بهار از لحظه ای شروع میشود که این چیزها بیافتد روی غلطک! که یک روز بارانی را در کوچه پس کوچه ای غریبه را با قدمهای تنهایم پرسه زده باشم!


۶ نظر ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۷
افرا

نخواست دوستش بدارد؛ و این تمام ماجرا بود! 

پرونده‌ای که حالا حالاها باز بود و قرار هم نبود به جلسه قضاوت و صدور حکم برسد، اما حکم نهایی‌اش را همین نخواستن صادر کرده بود. هرچند که پرونده همچنان جریان داشت... و همین جریان داشتن تمام ماجرا بود.

می‌شد و می‌توانست هم! اما نخواست!


۰ نظر ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۸
افرا

بزرگمهر جنوبی 6 را که بروی داخل اول میرسی به کوشای 6 و بعد گویای 6، اولش بلد نبودم، همینطور راسته‌ی گویا را میرفتم و پیدا نمیکردم، رفتم داخل یک معملات املاکی و پرسیدم دیوار مهربانی کجاست؟ گفت همین کوچه. بنگاهی درست سر همان کوچه ای بود که باید میرفتم داخل. رفتم و خب دیوار آجری یک خانه قدیمی یک طبقه با نمای سنگ سفید مرمر و شاخه های در هم پیچیده عریانی که از این سوی دیوار دیدم میشد که پیچیده بودند به نمای ساختمان صمیمی و عزیز. عزیز از آن رو که صاحبش برای اولین بار فکرش به سرش بزند که میشود یک جنس مهربانی دیگری هم داشت. محله اعیان نشین هست که باشد، نیازمند کم به این کوچه ها نمیزند بهر روزی! چه بهتر که اگر سرما به جانش خزید، لباسی روی آن جالباسی ها باشد که بتواند به تن خود بکشد...

üاین از تجربه ی دیوار مهربانی

گردوها را با آن آسیاب دستی کوچک خرد کردم، با شکر و سفیده تخم مرغ هم زدم، روی حرارت گذاشتم، آرد و سرکه و جوش شیرینی و وانیلش را هم زدم و با قیف توی سینی فر ریختم. شد ده تا دایره متوسط. دویست درجه برای ده دقیقه! فر زنگ زد، در فر را باز کردم، خبری نبود، خمیر هنوز خمیر بود، ده دقیقه دیگر! زیرش پخته بود، رویش نه! شعله ی بالا را روشن کردم و پنج دقیقه دیگر!!!! با ده دایره زغالی رنگ روبرو شدم!!! تجربه موفق سالها پخت کیک خانگی خواست بسط پیدا کند به شیرینی پزی که چنین شد!! عقب مینشینیم از این یک قلم! خوب شد کسی از عزمم به شیرینی گردویی خبر نداشت وگرنه جویایش که میشد آبرو نمیماند برایم!!! 

ü این هم از تجربه شیرینی پزی. یک  نکته برای آب کردن شکلات: بیشتر از سه دقیقه و چهل ثانیه قرار دادن شکلات در مایکروفر مساوی است با دود و بو و غل غل یک مایه قیرمانند!! 

یک روز مانده به پایان سال، برادر عزم به تغییر دکوراسیون و تکان اساسی به خانه اش میدهد و خب جای برادر نداشته اش را تا جایی که جا داشته گمانم خودم یک تنه پر کرده ام! رفتیم و صدبار این فرشها لوله کردیم و جابه جا کردیم، مبلها را از این طرف کشیدیم آن طرف، سطل سطل آب بردیم و تراس سرشار از غبارش را برق انداختیم، وسط کار رفت چرتی بزند، و من توی همان فرصت نشستم به نظم دادن به کابینتهایش. کلا چیدمان کمد و کتابخانه و کابینت کیف من است  در نظافت خانه... و خب شد آنچه که باید. نمیدانم اینها چطور زندگی میکردند وقتی اینقدر ظروفشان درهم و برهم چیده شده بود. فقط کلی تهدیدش کردم که تاچندروز که به عادت سراغ چیزی میرود و سرجای قبلی اش پیدا نمیکند پشت سرم اگر بدوبیراه بگوید دیگر خودش میداند! بخششی در کار نیست! :) هروقت برای سیمین یا عقیل خدمات اینچنینی میدهم مادر میگوید نوبت تو هم که شد آنها جبران میکنند! میگویم تا آن وقت نفری یک بچه بغل دارند و سرشان شلوغ است، جبران کجا بود. جدای از اینکه منتی نیست. کمک کردن به خواهر برادر لذت دارد. :)

تا دو دقیقه قبل از سال تحویل هم مشغول باقی مانده خانه‌تکانی خانه خودمان بودم. و نمیدانم چطور الان سرپا هستم و لحظه ترکیدن توپ تحویل سال بیهوش نشدم!!! 

üاین هم از تجربه خانه تکانی

باید در این سیزده روز غریبه در شهر ساعدی، و دهقانان منصور یاقوتی را بخوانم. دهقانان را از هیچ‎‌کجا پیدا نکردم و باید سپاسگزاری کنم از "رویا" نامی که سی یا چهل سال پیش هدیه اش داده به همسر استادم، و استادجانم پیش همسرش ریش گرو گذاشته و کتاب عزیز یادگاری دیرینش را از طرف او به امانت به من سپرده. همچنین در این سیزده روز که استاد فصلهای پایان نامه را میخواند برای بررسی، باید بنشینم به استخراج هرچند مقاله ممکن از پایان نامه که تا جلسه دفاع به مرحله پذیرش رسیده باشند. تا بعدش که طبق میل من و تایید استادم بیافتد در مرحله تبدیل به کتاب نگرانی ای بابت هدر رفتن امکان های ثبت مقاله از این تلاش دوساله نباشم. و باز همچنین باید کار ویراستاری کتاب دکتر خلیلی عزیزم را به انتها برسانم، وقتی که او به یک اطلاع یافتن از شغل من چندین و چند فرصت مختلف و پیاپی را سخاوتمندانه پیشنهاد میکند باید قدر شناسش بود.

üاین هم از تجربه اشتغال به تخصص شخصی به صورت غیررسمی و شخصی و البته غیرقابل برنامه ریزی، گاه فشده و گاه خلوتِ خلوت در حد بی‌پولی!! 

سال نو شده حالا، این تجربه های طی شده یا در حال وقوع را کنار بگذاریم، زمان بی گناه تر از آن است که اتهام تجربه های ناخواشایندمان را به آن نسبت بدهیم و نفرینش کنیم و نفرت بورزیم. سالها چه فرقی باهم دارند وقتی فقط ثانیه هایی‌اند در پی هم و این بین یک تصمیم و اراده انسانی ثانیه هایی را از ثانیه های پیشین جدا میکند. وگرنه زمان همان زمان است که فرصتی و گنجی است در اختیار ما. بد و خوب ها را به سال ربط ندهیم، هرسال شادی دارد، غم هم؛ انرژی دارد، خستگی هم؛ شکست دارد، موفقیت هم، بی پولی دارد، رزق و روزی هم دارد؛ بعضیهایشان گاهی سهم عمده ای از وجودمان را دربر میگیرند، اما این ربطی به روز و رزوگار ندارد، زمان میگذرد، وظیفه ای به عهده ندارد جز گذشتن، اتفاقها خود را در آغوش زمان می‌اندازند و ان را به خود آغشته میکنند. این ماییم که گاه از پس خوب و بد لحظه ها برمی‌آییم و گاهی نه! حواسمان به خودمان باشد. حواسمان به هم باشد. سالتان پر از قدرت و درایت مواجهه با خوب و بدها...


پ.ن: وقتی تبریک نمیگویی تا به تو تبریک بگویند، وقتی منتظری ببینی که‌ها به یادت هستند و از این بین نتوانی اجتناب کنی از پیام دادن به آدمهایی، آن آدمها همان‌هایی‌اند که هستند! که خوب "هستند"، که باید باشند، که دلت میخواهد حتی اگر به یادت نیاورند خود را به یادشان بیاوری.... 

۰ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۶
افرا

آلبومی که چندسال پیش خریده بودم تا عکسهای مورد علاقه ام را چاپ کنم و بچینم توی صفحاتش و تا به حالا خالی مانده بود را از کمد درآوردم، آلبوم خانوادگی را که چسب صفحاتش تقریبا از بین رفته بود و فنر و جلدش هم در رفته بودند را هم آوردم، نشستم به چیدن عکسها توی آلبوم جدید. از بچگی هایمان، از جبهه بابا و سربازی عقیل، از عروسی سیمین و عروسی عقیل، از زنده بودن دایی و پدربزرگ، از فارغ التحصیلی هایمان، از جوانی های مامان، از فیل بزرگ باغ وحش، از روستا، از پنج نفری بودنمان که برگشتم آلبوم نوی آبی را بستم و گذاشتم روی میز بماند که بقیه هم وقت آمدن ببینندش...

سبد جورابها را ریختم بیرون، نشستم دست کردم توی تک تک جورابها، سوراخ ها را گذاشتم یک کنار، کِش‌شان را قیچی کردم و گذاشتم توی قوطی کِش موها و باقی‌شان را ریختم توی سطل آشغال. آخر هیچ کشی بهتر از کش جوراب برای موها نیست!!! ماند سه جفت پارازین و دو جفت اسپرت.

بسته پنبه را از کمد در آوردم و شروع کردم به گوله های کوچک درست کردن پنبه و گذاشتن در شیشه کوچک خالی روی کمد.

آهن رباها را از روی تقویم دیواری روی یخچال برداشتم و تقویم جدید را به جایش زدم به یخچال!

چهارپایه را آوردم و رفتم و از کمد بالای جارختخوابی جعبه‌ای که رویش سیمین نوشته بود وسایل نوروز را در آوردم، نگاهی به تخم مرغ های سفالی و پلاستیکی تویش انداختم و توی ذهنم نقاشی جدیدی روی شان تصور کردم و بعد گذاشتمشان کنار تا بعد که آبرنگها را بیاورم و بنشینم به رنگ کردن.

کشوها را یکی یکی خالی کردم و نشستم به تاکردن لباسها، آن کهنه ها را که قابل پوشیدن نبودند دیگر گذاشتم توی یک پلاستیک. این کار را باید در نبود مادر انجام داد! چون دقیقا عین مادر توی ابدویک‌روز معتقد است که هیچ چیزی نباید دور ریخته شود!

همینطور که منتظر جوش آمدن آب برنج بودم اتو را بردم روی اپن و شروع کردم به اتو کردن پیراهن نوی بابا و روسری ها و لباسهای اتویی. دم کنی را گذاشتم و زیر قابلمه را کم کردم و رفتم سراغ چوب لباسی ها و آویزان کردن لباسها.

زندگی همین است دیگر... یک جوری باید خودت را نادیده بگیری، یک جوری وقتهای بی تابی‌ات را باید تاب بیاوری، یک جوری باید تحمل پذیر کنی لحظه های تلخ را ...

۲ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۳
افرا
از کجا تابع این قانون شدیم که انرژی کاهنده ای صرف نه تنها پنهان کردن شرایط موجود، بلکه جا زدن یک زندگی مطلوب و همه چیز تمام کنیم؟ همه مادری دارند بهتر از برگ گل که عاشقش هستند، همه پدری دارند مثل کوه پشتیبان و مثل آسمان سخاوتمند، همه خواهر و برادری دارند با کلی خاطرات شیرین مشترک از کودکی، همه مهربانند، همه قوی اند، هیچ کس فریاد نمیزند، هیچ کس خشمش را از دهانش تف نمیکند، همه راضی اند، همه دلسوز طبیعتند و جامعه و خانواده و کودکان بی سرپرست و حیوانات در معرض انقراض؛ هیچ کس تودهنی نخورده، هیچ کس تودهنی نزده! هیچ کس دل نشکسته، نهایتاً دلش شکسته شده! هیچ کس ظلم نکرده، نهایتاً مظلوم واقع شده، هیچ کس از مادرش متنفر نشده! هیچ کس از پدرش بیزار نبوده، هیچ کس از خانواده اش فراری نشده، هیچ کس دوستانش را یکی یکی از دست نداده، هیچ کس به پوچی نرسیده، هیچ کس خسته نشده، هیچ کس احتمالات خودکشی را بررسی نکرده، هیچ کس بی هدف روزش را شب نکرده و شبش را روز، هیچ کس توی لحظه جنون توی سر خودش نزده! نرفته مثل احمقها سرش را کنج دیوار دستشویی فرو نکرده که صدای هق هقش شنیده نشود، هیچ کس به سرافت نیافتاده که همه آنچه تصویر کرده و قاب شده جلوی دیگران به نمایش گذاشته چیزی جز یک زندگی غم انگیز سیاه و سفید نبوده که تنها به رنگهای دروغ سعی کرده خوب نمایشش بدهد و بگوید من هم خوشبختم! همه از بدبختی خچالت میکشند، آدمها خجالت میکشند که بگویند پدرومادرشان با هم دعوا میکنند، و لحظه روانی ابدویک روزی را توی زندگی واقعیشان دیده اند. 
تمام عمر آدمها صرف تلاش برای پنهان کردن ضعف های زندگیشان میشود. چون فکر میکنند با آن ضعفهاست که قضاوت میشوند. میخواهند ازدواج کنند و فکر میکنند اینکه روابط سرد و تهاجمی موجود در خانواده شان اگر لو برود، میشود زبان‌کوتاهی‌شان در زندگی مشترک! فکر میکنند وجود معلولیت یا اعتیاد یا هر خلاف دیگری حتی نه در خانواده درچه یک که در فامیلشان اگر لو برود موجب عقب نشینی طرف مقابل میشود. و تمام عمر ذره ذره از خود می کاهند که پنهان کنند همه ناملایمت های زندگی شخصی شان را. 
دخترها خجالت میکشند از محدودیتهایشان بگویند، از متهم شدنشان به بدترین خصلت های اخلاقی وقتی که نیم ساعت دیر به خانه برسند! از این بگویند که برای ازدواج نکردن چطور تحت فشارند! از خواستگار نداشتنشان بگویند!  اینکه تابحال مورد علاقه کسی قرار نگرفته باشند برایشان معضل تلخی ست! پسرها خجالت میکشند از نگاه تحقیرآمیز و سرزنش کننده اطرافیانشان بگویند وقتی که خودشان از شرایط شغلی در عذابند. خجالت میکشند که بگویند آنها هم در محدودیت هستند.
بله همه خانواده ها روشنفکرند، همه خانه ها بهشت است، همه در زندگی شخصیشان آزادی و حق انتخاب دارند، دعوا دیگر چیست؟ همه مسائلشان را با گفتگوی آرام و منطقی حل میکنند، همه عاقلانه عاشق میشوند و عاشقی میکنند، همه عاقلانه جدا میشوند، همه زندگی سالمی دارند، همه دغدغه های انسانی دارند، همه زندگی را دوست دارند، همه پاکند...
بس کنید...... بگذارید کمی راحت باشیم! بگویید از گلدانی که وقت عصبانیات شکستید، بگویید از تار سفید مویی که در اوج جوانی تان پیدا کرده اید، بگویید از وقتهایی که توی آینه حل شدن سرمه چشمتان را توی اشکهای چشمانتان تماشا کرده اید و دلتان برای خودتان آتش گرفته، بگویید که دستتان میلرزد، بگویید از دلی که شکستید، بگویید از جنونهایی که دیده اید، بگویید از بی اخلاقی هایی که کرده اید، بگویید.... نگذارید آدمها فکر کنند تنها بدبختهای دنیا هستند. آدمها چه گناهی دارند که باید از همه اشتباهی های جهانشان خجالت بکشند؟ کمی راحت باشید لامروت ها... همدیگر را نکشیم....

پ.ن: در اوج خستگی پیام دکتر کنار صفحه دسکتاپ روشن میشود: وقتشه ویراستاری یک مجله آکادمیک درجه دار رو قبول کنی! آدمهایی چقدر میتوانند عزیز باشند، چقدر؟ 

*آهنگ نقاب سیاوش قمیشی
۲ نظر ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۲۷
افرا

دوستت ندارم، چراکه دوستت دارم

از عشق ورزیدن به تو دست می‌کشم و دیگر عاشقت نخواهم بود

از چشم‌به‌راه تو بودن دست می‌کشم و دیگر منتظرت نخواهم ماند.

قلب یخ‌بسته‌ام از سرما به آتش می‌رود


دوستت دارم، چون تنها کسی که دوست می‌دارم تویی

و چه عمیق از تو بیزارم.

 بر تو سرِ تعظیم فرود می‌آورم

و بدان عظمتِ عشق من آن اندازه است 

که نمی‌بینم‌ات

اما با تمام ندیدنم دوستت دارم....


*مجموعه 52 قطعه روح‌نواز از پابلو نرودا به همراه عکس‌هایی چشم نواز از عکاسان ایرانی، ورق به ورق این کتاب داستانی ست برای خودش...


پی‌نوشت: ابر می‌بارد همایون می‌تواند همانی باشد که سال‌های پیش آغاز هر سال را به قطعه‌ای/قطعه‌هایی از آلبوم جدیدش انس می‌گرفتم/می‌گرفتیم....

۴ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۸
افرا

می‌شد مثل لوییز از بدبختی مکرری که منطقش به آن زنجیرش کرده بود رهایش می‌کردم و می‌افتادیم در دل جاده به سوی تماشای حتی پاره‌ای از دنیا و بعد لمس لحظه‌ای از خوشبختی و بیگانگی از قیدوشرط‌ها می‌رفتیم به سوی رهایی... اما او تلما نبود و من هم لوییز... فکر میکنم چه تلخ است که آدمی از زندگی اش راضی نباشد اما بگوید جرأت ندارم که بگویم از این زندگی ناراضی‌ام! چه تلخ است که بدبختی را حس کند اما جرأت پس زدنش را نداشته باشد، جرأت فرار از آن را!

مباد روزی که کسی بگوید زندگی‌ام حیف شد!!!

آخ که ما آدم‌ها با زندگی هم چه می‌کنیم؟!! بدبختی مکرر و ادامه‌دار از خود بدبختی بدتر است!... چه به روز همین یک شانس خود می‌آوریم؟ اگر صبح بیدار نشویم آنی بوده ایم که لحظه ای خوشبختی را با تمام سلولهای تنمان لمس کرده باشیم؟؟ آنی بوده ایم که دریغ و حسرت ها را یکی یکی ناک اوت کرده باشیم.. حتی اگر به آخر لیست نرسانده باشیمشان؟!!

پ.ن: عنوان نداشتم برای همین چند خط. دیدم آن پایین نوشته شماره مطلب 585... نوشتمش جای عنوان، که پانصدوهشتادوپنجمین یادداشتم بشود مال شوق سقوط لوییزوار، تلماوار...

۲ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۱
افرا

پرده‌ی یک: 

از اتوبوس پیاده شد و عصای سفیدش که به بلندی سکوی ایستگاه برخورد کرد، خودش را بالا کشید و دوباره رو به خیابان ایستاد. یک مرد کم بینا به سمتش رفت و پس‌گردنی مزاح‌گونه‌ای بر او نواخت. بلافاصله شناختش، نامش را به زبان آورد و دستش را به سمتش دراز کرد به احوال‌پرسی... بلندبلند حرف می‌زدند و خب همه‌ی   ما فهمیدیم که میخواهد سوار کدام خط اتوبوس شود. صدای بلند و بی خش و قوی‌‌ای از ردیف ما نشستگان بلند شد که: بیا اینجا بشین. تشکر کرد و گفت همینطوری خوبه. خط 23 آمد، و دوست کم بینایش به اشتباه 22 تشخیصش داد و داشتند به سمتش می‌رفتند که صدا دوباره بلند شد که 22 نیست، برگرد بالا. و همینطور که داشت به سمت سکو برمیگشت صاحب صدا به سمتش رفت. مرد مسنی بود که یک آستین کتش خالی بود، رفت و یک دستش را انداخت دور بازوهایش و کشاندش به سمت خودش که: وقتی میگم بیا بشین چرا ناز میکنی؟؟ و بردش کنار خودش نشاند. تمام مدت داشتم با لبخند کاملاً مستقیم بهشان نگاه می‌کردم، سرم را برگرداندم و خانم جوانی که کنارم بود به دیدن لبخند هنوز مانده بر صورتم خندید و سری به رضایت تکان داد. رضایت از ساختن یک تصویر ساده‌ی انسانی....

پرده‌ی دو:

زن از کیف خوشش آمده بود، داشت از فروشنده درخواست تخفیف می‌کرد (لفظ چانه زدن را اصلا دوست ندارم، تخفیف خواستن به نظر من حق خریدار است) پسر جوان از کلامش کوتاه نمی‌آمد و دوستش را به یاری طلبید!! پسرجوان دیگر به سمت پیشخوان رفت و  گفت: "خانوم دوساعته کیف برات بالا و پایین میکنه در حالیکه وظیفه ش نیست، همینی که هست، نمیخوای وانستا اینجا، خوش اومدی، خوش اومدی" و گستاخی اش را با لفظ زشت "با اون قیافه‌ش" به سرحدش رساند. بی‌محابا جملاتش را مثل توده زباله ای که در محیط رها کنی در مغازه پراکنده کرد و از خود لکه ای به جا گذاشت که هروقت از آن خیابان و آن راسته مغازه رد شوم، یاد حرمت شکسته آن مادر می‌افتم. تمام مدت با خودم فکر میکردم صاحب مغازه دوتا شاگرد مردم‌دار و مؤدب استخدام کرده یا دو پاسبان وحشی که انسانیت را زیر دست هیچ کسی نیاموخته اند. و اصلا چه میدانند که حرمت یعنی چه و وظییفه انسانی چه حکم میکند؟ آنقدر از این صحنه دل آزرده و ناراضی بودم که نمیدانستم گلایه شان را باید به کجا ببرم، حرف نان بریدن نیست، حرف این است که نباید اجازه بدهی کسی بازخورد رفتار زشت و اشتباهش را نبیند. یک‌طوری باید به آدم‌هایی فهماند که دنیا انعکاس همین رفتارهای جامعه کوچک ماست که خوب و بدش جابه جا یا برجسته میشوند... 

ما ریشه های اصلی همه نتیجه های بزرگ جامعه جهانی هستیم. ما بخشی از دنیایی هستیم که میتواند به یک مهربانی مان مهربانتر شود یا به یک نفرت مان نفرت انگیزتر شود، به شادی مان برقصد و به افسردگی مان بمیرد ...




۳ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۹
افرا

این روزها که گوشی موبایلم همچنان بیهوش است و به عمد نداده‌امش برای تعمیر، تجربه دیگری از موسیقی سراغم می‌آید. بدون هندزفری و بدون هیچ وسیله پخش موسیقی همراهی، توی خیابان، توی اتوبوس، روی پل هوایی  کسی در گوشم چیزی میخواند! امروز همایون خواند، به شیشه اتوبوس تکیه داده بودم و کتاب را هم بعد چندخط خواندن بسته بودم، که ناگهان شروع کرد و همزمان لبخند به لب، دفترچه یادداشتم را در آوردم و همراهش نوشتم: 


هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

از این طرف که منم همچنان صفایی هست


پ.ن: هدیه تولد دوسال پیشم هم از جمع دوستانی عزیز «چه آتش‌ها» بود، به یاد آن روز و آنها هم افتادم... درراه دیروزش هم برایم همان آلبوم را پخش کرده بودند و من که در دلم میگفتم آخ از این آهنگ، که با دل من چه میکند، و انگار دلچسبی‌اش برایم آنقدر عیان بود که تبدیل شود به یک هدیه ماندگار... با این شعر و با این قطعه زندگی‌ها دارم...

۴ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۷
افرا

رنجور حرفی شوی که گفته نشده!

دلتنگ کسی باشی که نرفته!

عاشق کسی باشی که نیامده!

دلگیر لحظه ای شوی که غروب نکرده!

مرور خاطره ای کنی که تجربه نشده!

کلماتی را خط بزنی که نوشته نشده!

منتظر اتفاقی باشی که نویدش نیامده!


مه‌آلود می‌شود انگار جهانت....


۲ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۳
افرا

شاید عمقت به اندازه همان رودخانه‌ای که دستت را در آن فرو کرده بودی کم است که در تو غرق نشد! 

۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۴
افرا

خیز برداشتم و آب تمامم را در بر گرفت. وقتی دوباره روی پایم ایستادمرسیده بودم به دهانه تونل! سرم را برگرداندم و مسیری که در آب حرکت کرده بودم را نگاه کردم. من در آب فرو نرفته بودم، همه مسیر را شنا اگر نه (چون هیچوقت شنای اصولی یاد نگرفته ام) اما خودم را در آب حفظ کرده بودم... ستیز با جریان آب را دوست ندارم. آب باید تو را با خود ببرد،  تو را به کام بکشد، تو را در خود غرق کند... دلم از این یک ذره مهارت ناخودآگاه ناگهانی خوشحال نشد! آب وظیفه دیگری دارد!... 


هریک ساعت یک نفر هم از آن پله ها بالا نمیرود که پایش را ضربدری بگذارد، دستش را به شانه بگیرد و با صدای بلند تپش قلب و شمارش جدی، زیر پایش خالی شود و فرو برود در خلأ! و من آدم سرکوب ترسهایم شده ام! از همان وقتی که با تاریکی باغ دوست شدم و تنهایی را بغل کردم و از پله های تنگ یک ساختمان خلوت قدیمی بالا رفتم. دل به آب زدن که دیگر عشق است، وقتی مرگ و زندگی در آب هردو دلپذیر است که هم‌آغوشی چنین عاشقانه‌ای با به غیر از آب ممکن نمیشود... 


آب تو را در خود زنده نگه میدارد، آب تو را در خود می‌میراند، آب تو را رها نمی‌کند، آب قشنگ است، آب عاشق است، وحشیِ خروشانش، آرامِ رودخانه اش، زلالِ چشمه‌اش، تیره‌ی مردابش همه آیین آغوش را می‌دانند... آب عزیز است


ویرجینیا وولف، صمد بهرنگی، آلان




۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۳۵
افرا

آدم‌ها را به نیازتان، به وابستگی‌تان، به حس‌تان، به انتظارتان، به امیدتان، به دلتنگی‌تان، اذیت نکنید. همه‌ی اینها تنگ دل خودتان است که قشنگ است، افتاد که کف دست گدایی بی ارزش می‌شود. بگذارید آدم‌ها همان‌جایی باشند که می‌خواهند، وقتی یک قدم اینور آنورترش ربطی به اشتیاق شما نداشته باشد، پس آن اشتیاق را پشت پلک‌هایتان پنهان کنید. خودخواه نباشید. هر آدمی حق دارد همان جایی باشد که می‌خواهد. عادت کنید به بلعیدن حرف‌ها و فروخوردن بغض‌ها و نگفتن‌ها و نخواستن‌ها.... عادت کنید... عادت کنید به تلاش‌های ناکام برای عادت کردن‌ها!

۲ نظر ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۳
افرا

اصلاً و به هیچ عنوان قابل توجیه نیست اینکه از کسی/ کسانی دروغ ببینی، کم لطفی ببینی، و تعمیمش بدهی به همه آدمهای دیگر و هرکس که از یک متری ات رد شود با یک عینک تیره نگاهش کنی و آماج برچسبهای گستاخانه ات قرار دهی... ذره ای تردید نکردم در انتخاب کلماتم، بدون توجه به سمتش، جنسیتش و سن و سالش برایش تاسف خوردم برای این حجم از تلخ کلامی، زشت‌پنداری و پیش‌داوری... از کلماتش پیدا بود که از آنهایی ست که جایگاه بالاتر دیگران اذیتش میکند، که حتی پله پله رشد کردن یک جوان هم اذیتش میکند، که دست دهنده ای که ندارد هیچ، دستش به سرکوب استعداد و انگیزه هم خوب میرود... 

دلم خواست وقتی مورد گستاخی و بی حرمتی چنین آدمی که نشناخته داشت قضاوتهای بی سروتهی روانه ام میکرد فقط بروم و به دو نفر پیام بدهم که ازشان بخاطر خوبی‌شان تشکر کنم... شاید لازم بود چنین آدم پیر اما تهی از اولین شاخصه های انسانیتی پیش رویم قرار بگیرد تا یکسری آدمهای تابحال معمولی‌ای در چشمم برجسته شوند که هنوز از اعتماد و خوشبینی و صداقت ناامید نشده اند... 

اما من برنمی‌تابم این حد از تلخ کلامی را و به قول آل احمد "فقط برای تسویه حساب با او هم شده من حاضرم گستردگی و بی‌سرانجامی روز قیامت را با طشت مس خورشیدش بالای سر و شمشیر باریک‌تر از مویش به عنوان پل، قبول کنم." «سنگی بر گوری - ص35) همینقدر عصبانی‌ام... کام را به کلامی میشود که تلخ کرد، میشود که شیرین کرد... افسوس به زمانی که انتخاب اگاهانه فردی اولی باشد، و بی تفاوت باشد به طعم کلامی که میریزد به کامی...

در یک روز چند مکالمه میتواند انرژی آدم را فروبکاهد که در تیمارش بنشینی به دیدن فیلمی مثل  "Beauty and the Beast"،  البته نسخه 2014 آن، همینقدر تخیلی و همینقدر لازم در چنین شرایطی که میخواهی ذهنت را با افسانه ها سرگرم کنی فقط... که مثل همان بچه هایی که قصه دارد برایشان گفته میشود پای قصه ی خوش رنگ و تصویری خوابم ببرد... شاید خواب بهتری دیدم...

۱ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۹
افرا

گالان اوجا و سولماز اوچی عاشقان جسور و افسانه‌ای اولِ «آتش بدون دود»اند. هرچند بیشتر این هفت جلد کتاب به آلنی و مارال پرداخته اما آتش بدون دود به گالان و سولماز است که پا می‌گیرد. اسم این‌ها را هم گذاشته‌ام گالان و سولماز! همینطور بی هدف رفتم توی نمایشگاه گلستان علی، فقط چرخ زدم و دستبندهای مهره‌ای، ظرف‌های سفالی، کیف‌های چرمی و شال‌های نقاشی شده را نگاه می‌کردم که رسیدم به اینها... لبخند به لبم آوردند اما رد شدم، دوباره برگشتم، لمس‌شان کردم، قیمت گرفتم، باز رد شدم، ولی آخر وسوسه نگذاشت که بگذرم و با خود نبرمشان، به خودم هدیه‌شان دادم که خستگی از تنم در برود... که ترکمن‌ها و صحرای‌شان و سنت‌شان برایم خیلی عزیزند. کیف می‌برم از تماشای‌شان... 



پ.ن: داشتم می‌نوشتم که یاد پست آقا گل و چالش زبان مادری افتادم و اینکه وقتی در لیست پست‌های شرکت کننده نگاه می‌کردم نه ردی از زبان ترکمنی دیدم و نه زبان مادری خودم «کرمانجی». بنابراین حکایت سعدی را که در همان روزها دست و پا شکسته ترجمه کردم را به اضافه صوت آن در ادامه مطلب قرار می‌دهم. اضافه کنم که کرمانج شاخه ای از قوم کورد هستند که در ایران بیشتر در خراسان ساکن هستند.

به اصالت‌مان ببالیم و هویت خود را تمام و کمال زنده نگاه داریم، قومیت ما بخش مهمی از هویت ماست.

۳ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۰۸:۵۱
افرا

وقتی با فکر پی حست به آدمی- آدم‌هایی بگردی خب درواقع حسی درکار نیست و تو میگردی ببینی ویژگی‌ای، نشانه‌ای چیزی آن میان هست که تو را بیشتر به سمت آن آدم بکشاند یا نه... 

اما وقتی با فکرت نتوانی کسی را تحلیل کنی و فقط دست بیاویزی به بودنش، دل خوش کنی به یک کلمه‌اش، نرنجی از نادیده گرفته شدنت حتی، و سر کنی روزهایت را با بی آغازی و بی پایانی یک حس مبهم... آنجا چیزی هست که باید قدرش را دانست، شاید فقط تنها سهمی باشد از تجربه یک حس واقعی!.... که می داند که فرصت دیگری هست یا نه؟....

۲ نظر ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۴
افرا

موبایل ساده به دست گرفتن حس خوب زمانهایی را برایت تداعی میکند اگر نه تکرار! حس خوبِ آن وقتهایی که مجازستان محدود بود به مکانی ثابت، که توی خیایان و دانشگاه و کوچه و بازار نمیشد به آن دسترسی داشت، وقتهایی که توی آشپزخانه باید ماهی را برمیگرداندی که آنطرفش سرخ شود و بعد بپری توی اتاق که ببینی جواب پیامت را چه نوشته... حس آن وقتهایی که چتهای جذابی درمی‌گرفت بین تو و دوستانی.. حس خوب آن‌وقتهایی که حرفهایت برای کسی، گاهی بیش از آن چیزی بود که گفته شده بود... میشد کلمه، میشد جمله که به خاطری سپرده شود، که خاطرش عزیز شود! دانستن اینکه یا دیگر گوشی آنچنان نشنودت یا حرفهای تو چنان آنوقتها نباشد چیزی را عوض نمیکند وقتی بهرحال میدانی حرفهای تو ذوق و اشتیاق یا محبت و قدری را سبب نمی‌شود! تو صرفا گوینده حرفهای بی سروته مبهمت هستی که حالا به واسطه این سهل‌ا‌‌لوصول شدن فضای مجازی دیگر آن وقفه‌های کوتاه بین روز و آن انتظارها را هم حذف کرده بود. گوشی ساده داشتن شبیه آن وقتها میکند روزهایت را اگرچه خیلی چیزها مثل آنوقتها نباشد...

دلم دیدن یک فیلم طنز در سینما میخواهد، فیلم طنز خوب حالا روی پرده هست، اما همراه نه! هرچه این لیست را بالا و پایین میکنم هیچ کس را نمی یابم که درب خانه اش را بزنم بگویم رفیق پایه سینما و ساعتی خنده مشترک هستی؟ سینمای تنهایی زیاد رفته ام اما فیلم فقط گریه اش تنها میچسبد نه خنده اش! باید کسی در کنارت برای خندیدن باشد... و گاهی نمیخواهی خنده ات حیف شود، غنیمت است. مهم است که چه کسی شانه به شانه‌ات روبروی آن پرده بنشیند... 

جاهایی را، موقعیتهایی را، نمیشود هدر داد! نباید هدر داد... مثل دیدن یک فیلم خوب! مثل آن رستوران ترکمنی توی کوهسنگی و وکیل‌آباد که نشانش کرده ام، مثل برآوردن یک آرزوی ساده اما بزرگ، مثل ...... خیلی چیزها را نباید هدر داد. بعضی حال خوب‌ها را باید با کسی داشت که روشنت بدارد...


پ.ن: کوریون نوشته بود: چه چیز در دنیا، غم انگیزتر از آن است که دوست داشتن کسی، صرفا به یک احترام ساده بدل شده باشد؟....

۲ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۱
افرا

کوتون تخفیف پنجاه درصدی زده، خیلی از فروشگاههای دیگر هم. خب بد نیست وقتی بخواهی شلوار چهل تومانی بگیری از یک مارک درست و حسابی خرید کنی! ولی چرا این شلوارها انقدر تنگ شده اند واقعا؟! باز حکایت تحمیل سلیقه است که در بازار ما همیشه موجبات بی عدالتی را  فراهم آورده. یعنی میگویند دو انتخاب بیشتر نداری! یا دمپا بپوش که کف زمین را جارو کند یا تنگ بپوش که به زور مچ پایت را بپوشاند! بنابراین از خرید کردن از کوتون منصرف شده و با بی حوصلگی از پرسه زدن در بازار راه بازگشت را پیش میگیریم! و در راه به آن مانتوفروشی نزدیک دانشگاه فکر میکنیم که باید تا تمام نکرده بروی و مانتویی که شبیه مانتوی جوانی های مادرت هست را بخری تا کیف کند از اینکه خودش را در تیپ حالای دخترش ببیند! همان پیلی های ریز روی سینه، همان سادگی، همان رنگ روشن محبوبِ مادر، همان یقه‌ی ساده، همان آستین مچ‌دار... چندسال است که من تنها خرید می‌کنم؟! و چندسال است که از خرید کردن کیف نمی‌کنم و محدودش کرده‌ام به نیاز و بس... یعنی وقتی کفش چرمم بعد از سه سال دیگر چیزی ازش باقی نمانده تصمیم به جایگزینی می‌گیرم آن هم با کفشی به همان سادگی که برای هرجایی مناسب باشد و به هر شلواری هم بیاید! هنوز که هنوز است اگر بگذرم از جنت، با دیدن مغازه اول سر پاساژ  همان تی‌شرت زرد با عکس خرس را به یاد می‌آوردم که وقتی نه، ده سالم بود و برای خرید رفته بودیم و فروشنده پشت هم لباسها را از توی قفسه میچید روی پیشخوان و من دستم مانده بود آن زیر، روی همان لباس زرد و آخر هم از زیر خروارها لباس کشیدمش بیرون و رو به مادر گفتم همینو میخوام... لذتی داشت آن وقتها... مثلا هیچ وقت عاشق کفشم نبوده ام مثل چهارده سالگی‌ام و آن کفش چرم مشکی که زیر بندهایش نبوک آبی خوشرنگی داشت. یا مثلا کاپشن سبزی که یک روز عقیل آمد دنبالم و از مدرسه مرا برد و چهاردور شهر چرخاند از قسطنطنیه تا الماس شرق تا کاپشنی را انتخاب کنم و بعد برویم دنبال مادرم و خریدی از سر حوصله و با مهر تایید مادر انجام بدهیم! یا مثلا آن کیف پول زیپی صورتی کوچکی که رویش طرح مات چرخهای کوچکی داشت، و به زیپش هم یک خرس با بادکنکهایش آویزان بود و من چقدر که عاشق آن بودم و با پدر از چهارطبقه خریده بودیمش! یا آن روسری سوسنی خوشرنگی که با سیمین از یک دستفروش خریدیم و چقدر که به من می‌آمد... میدانی فکر میکردم به اینکه دیگر خریدهایم در ذهنم نمیماند، و از درجه لذت و اهمیت ساقط شده اند. صرفا و و صرفا از سر نیازند و دیگر خاطره ساز نیستند. طبیعتاً لذتی هم در پی ندارند.

بازار هم البته خوب سوت و کور است... هی حراجی می‌زنند و هی ملت انگار دیگر تقویم برایشان مهم نیست... واقعا هم گذشته آن دورانی که ذوق می‌آورد بوی بهار... ذوق می‌آورد ماهِ اسفند... امروز مرا هم چیزی سرِ ذوق آورد... شنیدن دوباره صدای پرنده ها از پشت پنجره... و بدرقه پدر تا بیرون حیاط بدون اینکه نیاز باشد لباس گرمی بپوشم... هوا به همین منوال اگر ادامه پیدا کند قرار است با پدر سروسامانی به باغ بدهیم... آن جایی که گاهی آتش میکنیم برای اسپند یا برای کباب کردن جگر! (ما خانواده کباب کوبیده درست کن نیستیم!!!)  با حصیر و چوب طرح من را اجرا کنیم....


پ.ن: دندانی که درد می‌کند را باید برد کشید!!! فردا می‌روم.... 
پ.ن: رضایت را برایم فقط همین در پی می‌‌آورد: سرشلوغی! دو ویراستاری و صفحه‌آرایی کتاب را یک هفته ای تحویل بدهی، یکی را تا آخر ماه و بعد تحویل سه کتاب دیگر را بگیری، یک یادداشت برای یک مجله تا یک روز دیگر آماده کنی، قرار بگذاری برای تحویل دست‌نویس‌ها برای تایپ و ... شغل آدم همینطوری شکل پیدا می‌کند و وجودش را براید قطعی میکند... 
۲ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۵۷
افرا

نه به خاطر خودش که به خاطر یکی از سخنرانها که تعریفش را از دوستی شنیده بودم رفتم به جلسه رونمایی کتاب. کتاب را تا اواخر جلسه نخریدم... حسی به آن نداشتم. همین که دل به وسوسه دادم و رفتم کتاب را گرفتم، نویسنده گفت هرجای کتابی که خواننده  از آن خیلی لذت ببرد، آنجا همانجایی است که نویسنده عذاب زیادی را متحمل شده، و وقتی کتاب خوبی منتشر میشود نتیجه زجر نویسنده پای کلمه به کلمه آن است. و من هروقت که آسوده مینویسم میدانم خوب ننوشته ام... بعد خیلی که از این جمله گذشت گفت من سرِ نوشتن این کتاب خیلی راحت بودم.... این را که گفت فهمیدم پشیمان میشوم از خریدنش. در راه هم که یکی از داستانهایش را خواندم بر نظرم مطمئن شدم... و خب شاید برای کتابخانه ام کتابهایی هم لازم باشند برای نخواندن!

غیر از این سبک و محتوای سخن نویسنده نیز گاهی آن چیزی نیست که مخاطب انتظار دارد. خودش هم البته یک جایی گفت که هرآنچه میتواند بگوید در فلان کتابش است، بیش از آن حرفی ندارد و .... واقعا هم همین است. هروقت دوستی از اینکه اگر فرصت دیدن و بودن و شنیدن فلان نویسنده محبوبِ من وجود داشت چقدر خوب بود و چه‌ها میشد، جوابم فقط همین است که هرآنچه از او میتوانسته و میتوانم دریافت کنم در قلمش هست و بس، خارج از ورق‌های کتاب چه میتوانم از او بشنوم که برای حالم خوب باشد؟ هیچوقت دیدن نویسنده ها، بازیگران، خواننده ها و آدمهایی از این دست اشتیاقم را برنیاورده و نمی آورد و جذابیت خاصی هم ندارد! حتی همانکه ارادتم به او بر خیلی‌ها آشکار است. 

فیلم نوشت: فیلم لالالند را دوست داشتم. حکایت رویاست و پی رویاها رفتن و این را به شکلی فانتزی بیان کرده که میتواند برای مخاطب جالب و دیدنی باشد. موسیقی های زیبایی هم آن لابلا بود که میود دوستشان داشت و باز هم شنیدشان! مثل این که در دقیقه 57 فیلم زیباترین صحنه اش را برای من رقم زد و به یادم آورد آرزوی دلچسب خیالی ام را: تجربه‌‌ی بی‌وزنی...

۲ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۹
افرا